تو را می خوانند به سان پژواك صدای مردگان
كه از دهلیز سیاه عدم برمی خیزد
گویی تو را به عدم می خوانند
گویی افكارت را در هزارتوی سردرگمی می بلعند
گویی روحت را به اضمحلال می كشانند
توانت را خرد می كنند
بر سرت می كوبند
آن ها تنها تو را می بینند
و صدای نعره گونه شان را تنها بر سر تو بلند می كنند
و نمی دانند
نمی دانند
همه شان را
همه شان را می بینی
و صدای همه شان را می شنوی
و پژواك گوش خراش همه شان ، هم زمان در سر تو می
پیچد
روی یك بعد می چرخند و می چرخند و تكرار می كنند
كلمات گنگ و بی معنی شان را تكرار می كنند
انعكاس صدایشان را در دیگر ابعاد نمی بینند
و تو همه شان را
همه شان را یك جا می بینی
این پایان دهلیز است
پایان این دالان سیاه است
سیاهی بالاتر از این نخواهد بود
كاش می دانستی
چه كسی می تواند
تو را از این بن بست نجات دهد
قلبت را از میان چنگال های متعفن ایشان در آورد
و تو را از این همه سیاهی و تو را از این همه صدا
رهایی بخشد
و ضجه ی تو را برای ایشان ترجمه كند
چرا كه آن ها
تنها آن چه را كه می خواهند می شنوند
و دیگر اشباح را نمی بینند
و گذشته را تكه تكه می كنند
و با آن به سان نیزه ای
روح تو را سلاخی می كنند
صدای خرد شدن زمان تو را ازبین می برد
تو را در هم می شكند
فریاد تو در میان پژواك صدای آنان گم است
آن ها نمی شنوند
آن ها تنها می گویند
تنها می گویند و نمی شنوند
انگشت های اتهام به سوی توست
و نمی دانی خنجر كدام جرم بر پیكره ات می نشیند
كاش كسی دیوارها را بر میداشت
كاش یكدیگر را می دیدند
كاش این هیئت مردگان یكدیگر را می دیدند
كاش كسی صدای تو را می شنید
تو را یك تنه توان مقابله با آن ها نیست
روح تو را می بلعند
و قطره قطره زهر به كام تو می ریزند
كاش لااقل چشمانت را ببندی
كه زهر اثر كند
كه خنجرشان بند بند وجودت را از هم بگسلد
كه هر كس به خواست خود ، تو را محكوم
تو را محاكمه كند
كه حكم صادر كند
كه سرت از بدن جدا كند
كه تو را آن چنان كه می خواهد
به دیوارهی این دالان سیاه نقش كند
ضجه ی تو به جایی نمی رسند
آن ها كر شده اند
آن ها كر بودند
آن ها جامه به در كردند
آن ها از اول همین گونه بودند
حال ببین كه چگونه هستی ات را در میان گرفته اند
تو در سیاهی این دالان غرق شدی
دست و پا مزن
تقلا مكن
این گوری است كه برای خود كنده ای
دست های ایشان
دست های به ظاهر گرم و مهریان ایشان
پوست انداخته
بی صبرانه در پی مرگ توست.
بگذار سلاخی ات كنند
آن ها كه دیگران را نمی بینند
آن ها نمی بینند
نمی بینند كه فوج فوج شبح است كه بر سر تو آوار می
شود
آن ها نمی بینند
آن ها نمی شنوند
فریاد مزن
تقلا مكن
روحت را بنگر كه چگونه در میان چنگال آنان ذوب می
شود
گریه مكن
اشك مریز
آن ها نمی بینند
آن ها از ابتدا كور بودند
آن ها نمی بینند كه چه بر سر تو می آید
كاش كسی دیوار ها را بر می داشت
كاش این هیئت مردگان یكدیگر را می دیدند...
كسی نیست
كسی نمی آید
كسی تو را نمی یابد
بگذار تو را به دیوار نقش كنند
و از تو به مظهر سیاهی یاد كنند
بگذار صدایشان تو را كر كند
لب فرو بند
رفته تو مغزم
مغزم داره می تركه!