هیچ وقت نتوانستم به آدم هایی كه چشم هایشان رنگی است ، اعتماد كنم!
شاید احمقانه به نظر برسد اما انگار چیزی كه باید در ته چشم هایشان بخوانی ،نیست.
یك جوری انگار ته دل آدم را خالی می كنند.نمی دانم چه حسی است اما هر چه هست ، ترس نیست.
از اقوام كه بگذریم اما،خدا به داد بنده ای برسد كه تازه با او آشنا می شوم!
به محض آن كه چشم هایش را می بینم تمام سعی و تلاشی كه همیشه برای از بین بردن ذهنیت منفی نسبت به چشم رنگی ها دارم، به یك باره نابود می شود.
نمی دانم چرا این اولین برخوردها معمولا انقدر هم بد از آب در می آیند! لابد از بس انرژی منفی می فرستم!
اولین بار كه برای شاهنامه خوانی روی سن رفتم دوم راهنمایی بودم، با این كه سن ارتفاع زیادی داشت و جمعیت زیادی حضور داشتند و اجرایم هم كمی ناگهانی و بدون تمرین قبلی بود اما اعتماد به نفس شروع كردم:
به نام خداوند گردون سپهر فروزنده ی ماه و ناهید و مهر
یادم هست رزم رستم و اسفندیار بود.
رزم را با هیجان خودش نقل كردم تا رسید به آخرین جملاتی كه اسفندیار بر زبان می راند، چند بیتی شعر داشت، رو به جمعیت زانو زدم كه از شانس بد چشمم به میز داوران افتاد ، بله ،نگاه چشم های سبز رنگ یكی از داوران، كل ابیات را از ذهنم پراند،نگاهش اضطراب خاصی به من منتقل كرد.
بد مخمصه ای بود، هر چه به ذهنم فشار آوردم شعر ها یادم نیامد ، جمله ای به نثر گفتم تمام قوای ناچیز باقی مانده را به كار گرفتم تا نقل را تمام كنم . سرجمع بد نشد اما حس خیلی بدی بود.
وای از این قضیه كه مدام تكرار می شد، هنوز هم گاهی به سراغم می آید.
البته خیلی بیش تر با آن كنار آمدم وقتی تجربه ثابت كرد نگاه چشم های مشكی هم اعتماد خاصی در بر ندارد.
هنوز هم نمی دانم چرا و چه می شود كه بدبینانه برخورد می كنم.
حتی نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم ، شاید به این دلیل كه چند روز پیش یاد تنها استثنا افتادم .
چشم هایی عسلی كه تنها می شد ورای آن ها را دید ، آدمی بدان شفافی و پاكی و روشنی در ذهنم ندیدم. چه عزیز كرده ای برای خدا بود، خدایش بیامرزد.
امان از این داستان چشم ها
البته با آن كه عادت ندارم مستقیما در چشم های كسی نگاه كنم ، گاهی نبرد جانانه و جنگ سردی هم با نگاه ها برگزار می شود كه حقیقتا تبدیل به خاطره های خنده داری می شوند!
خصوصا وقتی كسی آگاهانه بخواهد از نفوذ چشم هایش استفاده كند و چیزی را به شما بقبولاند و شما هم با نگاهتان می گویید كه زپلشك و خلاصه با اعتماد به نفستان طرف را از رو می برید!
اما بهتان پیشنهاد می كنم كه اگر احتمالش را می دهید كه بعد از آن طرف را مدام می بینید خیلی خصومت به كار نبرید! 
بگذریم.
راستی به دانشجوهای امسال تبریك نگفتیم كه بیش ترشون دارن میرن دانشگاه و كلی ذوق مرگن خصوصا شریفی ها كه كلی حال می كنن از این كه تو مترو له می شن ! 
و اما این مقدمه ای بود برای تبریك ویژه امسال كه مال خودكار جان ، دوست عزیز خودمه ! (بتركه چشم حسود
)
و این كه به خدا دوست دارم بنویسم ، فرصت یافت نمی شود همی!
برای همین متاسفم از این كه یه موقع هایی مثل امروز برای خلاصی از بعضی افكار دست به كیبورد می شم!
ای ملبس به نام عشق
كه صوت مزورانه ات سخت حال مرا بر هم زده است
به بدسرشتی خویش خرسند باش
كه چگونه به تكفیر عشق ، تو را به نام او می خوانند
خرسند باش كه چگونه قداست او را آلودی
و چه خوش او را به میان خطوط كتب و اساطیر تبعید كردی
چه سهل با تزویر خود انسان را پست مایه و دون نمایاندی و روح او را به خاك سیاه مردگان نشاندی
ببین كه چگونه آوای تو پراكنده شده ، گوش ها را پر كرده و قلب ها را آكنده است!
چه سخت بیزارم از تو...
....
آه ای عشق ، عشق
چقدر جای تو خالیست!
فكر می كنم لازم شده كه یه توضیحی بدم
اكثرا داستان هایی كه توی وبلاگ می ذارم
داستان پردازی نیستن در واقع تا حد زیادی پردازش داستانی نمونه ی بارز وقایعی هستن كه روزانه بارها و بارها به اون ها بر می خوریم.
و ادبیات این پردازش حتما نقص هایی داره منكر این نیستم.
خیلی دوست داشتم كه این محیط این انعطاف پذیری رو داشت كه من كارهایی رو بذارم كه ایده اون ها مستقیما توسط خودم پردازش شده باشن اما متاسفانه امكانش نیست چون تا حد زیادی مطمئنم كه بازخوردی كه از سوژه به دست میاد خیلی متنوعه و حتما احتیاج به بحث داره و بعد خودمونیم كاری كه پشت هر جمله اش فكری بوده رو بذارم این جا ، خواننده برای این كه بتونه منتقد باشه بالاخره یه ایرادی بگیره در صورتی كه حق اون كار نیست كه به جای محاكمه ، محكوم بشه خب واقعا مجال بحث مجازی نیست یا بهتر بگم من فرصتش رو ندارم! این یك اعتراف صادقانه بود ، به پای هیچ چیز دیگه نذارینش.
حالا جواب به كامنت ها:
سعید:
با موردی كه اشاره كردی موافقم داستان با یك كلیشه شروع می شه ، این رو درستش كردم اما دیگه ویرایش شده اش رو نمی ذارم.
در واقع آخری وجود نداره ، رزرو كردن بلیط هواپیما متضمن سفر كردن شماست؟ نه ، انتهای داستان با شناختی كه خواننده از افراد جامعه خودش داره تموم می شه!
آن چه كه شما خواسته اید :دی
دوباره سعید:
همون طور كه گفتم لابد حواست نبوده چون من دیده بودمش!:دی
:MMH
بله ، عرض كردم كه قبول دارم البته با یه جا به جایی ساده بین مناظره و مقدمه مشكل تا حد زیادی رفع میشه.
متاسفانه تا حالا فانتزی نویسی رو تجربه نكردم!
راستش رو بخواید از دید خودم اینا گره های كوری هستن كه هر چند كوچك اند اما هشدار های بزرگی میدن!
این داستان تا حد زیادی اش واقعی ایه و به یه بحث درست حسابی نیاز داره!
OK30D :
ممنونم! نظر می دادی خوشحال تر می شدم!
معین:
از شما هم ممنونم!
Smigle :
در جواب شخص ثالث: مگه شما مطمئنی كه دختر با اون پرواز بر می گرده اروپا؟
اما تینایی كه من در نظر دارم فكر نمی كنم به خودش اجازه بده كه بازگشتش سایه ای بنداره رو زندگی امید!
در جواب شخص رابع: شاید هم نبوده!
رامتین:
ممنونم ، شما همیشه لطف داری ، در مورد فضا سازی نظری ندارم اما به نظرم ادبیاتش كمی ضعیف بود!
نسرین:
قربون تو! سالی یه دفعه هم كه پست می ذاریما ! یادش میره نظر بده :دی
می دونی آخرین گناه یه مفهومی داشت كه كامنت ها نشون داد كه انگار خوب توضیحش ندادم
دید دختر در مورد سهیل اون قدر مثبت بود كه اون حركت خودش رو اولین گناه سهیل می دونست و چون مسببش بود گناه رو به گردن گرفت در صورتی كه سهیل داشت فكر می كرد كه چندمین گناه می تونه باشه كه در نهایت به آخرینش مبدل شد!
دوستان پرسیده بودن مگه اینا محرم بودن؟ من همش داشتم فكر می كردم چرا اون جملات كه حتی به طور مستقیم بیان شدن ، دیده نشدن!!
شهریار:
بالا بردن روحیه!
سحر:
نمی خواستم شخصیت به خودم نزدیك باشه بعد هم این كه حقیقتا این تیپ آدمی كه در داستان باهاش مواجه میشیم نمی تونه انقدر متنفر باشه! یعنی نشون داده كه نیست! از اول هم نبود!
و اما در مورد سوال ها ، همه ی مشكل ما اینه كه اون موقع كه باید حرف نمی زنیم، برای خودت پیش نیومده؟
كسری:
با این حال با حرف نزدنش و پافشاری اش رو دید منفی تنها سفر كردن دختر ، رد تلخی روی زندگی هر دو گذاشت.
آرا:
دیگه پیر شدیم دیگه چه میشه كرد:دی
حضور دوباره شما من رو خیلی خوشحال كرد. متشكرم.
الهه:
واقعا سوالی شده برای من كه مشكل ما كجاست !
تكراری بودن جملات آغازین رو قبول دارم ، اما خوشحال می شدم اگر انتهایی به من نشون می دادی كه بشه قضاوت كرد كه خوبه یا بد!
این داستان ناتمامه اما از نظر خودم این كه دو نفر با احساسات مجروح بخوان به اضافه كلی سوال بی جواب تا آخر عمر سر كنن اصلا پایان خوشی نیست!
انتقاد منطقی احترامیه كه در واقع هم به خودمون می ذاریم هم نویسنده هم اثر!
بهاره:
همون طور كه عرض كردم از نظر من نقطه ی سیاهی كه از تنهایی سفر كردن تینا ، در ذهن امید وجود داره، اما با این حال امید از لحاظ فرهنگی تا اون حد هم بسته نیست و سد راه تینا نمی شه!
عرب:
خواهش می كنم!