تولدش مبارک!
نوع مطلب :هویجوری :همون عمومی ،
بذار یه دفعه من هیچ توضیحی ندم!
بدون شرح !
از همین جا تولد این دوست عزیز رو بهشون تبریک می گیم!

امین پور
نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشت های " هیس " !!
ما را
ز هر طرف نشانه گرفتند
انگار غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود
۱۰۰!
نوع مطلب :هویجوری :همون عمومی ،
این صدمین پست هم شد هیچ معادله دو مجهول! ( بر وزن دو معادله دو مجهول!)
خط خطی نویس صد تایی شد :دی
نوع مطلب :شعر و عرفانی ،
من نگفتم تافته ی جدا بافته ام!
نیستم اصلا
هر آدمی فرقایی با بقیه داره
من از اینا نمی گذرم به خاطر حفظ کردن این تفاوت ها خون دل خوردم!
از خیلی چیزا گذشتم تا همرنگ جماعت نشم!
تنها من هم این جوری نیستم
هر آدمی برای ارزش هاش تلاش می کنه!
حرف من چیز دیگه ای بود !
یه آشنای محترم هم که برا من آشنا به نظر نمی رسید
کامنت شما رو خوندم نظر لطفتونه
بعدش هم مزخرف نه مضخرف!!
دارم با خودم کلنجار می رم چی بنویسم این جا و چی ننویسم!
حیف از واژه ی دوست!
نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،
پیش از این ها فكر می كردم می شود به بعضی ها ایمان داشت ،
به اسمشان قسم خورد
به این حرف ایمان داشتم به بعضی ها نیز
تازه می فهمم ایمان حجم بزرگی است برای انسان!
دیگران را باید قبول داشت یا حداكثر باور!
به اسم كسی هم نمی شود قسم خورد!
این حرف ها به درد همان كتاب ها می خورد!
آدمی از شر چشم و زبان و گوش خویشتن در امان نیست!
زیر سایه دیوار ایمان نشسته بودیم ، ریخت!
ایمان شایسته ی مقام خداوندی است
به بنی بشر نمی توان ایمان داشت
مگر اولیاء خدا
به خدا سوگند كه قسمم اسم كسی ، كسانی بود!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی تمام بدنم زیر این حجم عظیم ناباوری ، درد می كند!
وای خدایا به مرز جنون رسیده ام!
تمام بدن از درد به خود می پیچد
و این هلاك شبانه این بغض سنگین نمی تركد
لعنت به...
كار از لعنت گذشته است!
تازه وقتی بعد این همه مدت آدم های اطرافت رو می شناسی
می بینی كه 90 درصدشون برات نقش بازی می كردن
وقتی تازه متوجه می شی كه
كلمه ی دوست خیلی حیف شده كه به اونا نسبتش دادی
ترجیح می دی اون 10 درصد بقیه رو هم بی خیال شی
معرفت
خیلی خیلی خیلی واژه ی مضحكیه
مسخره است مسخره!
فكر كن تازه بعد از 5 ، 6 سال
یا حتی 15 سال بفهمی كه....
دردناكه! دردناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااك!
بسه دیگه از هر چی آدمیزاده متنفرم!
متنفر!
این قدر نقش بازی نكنیننننننننننننننننن!
وقتی اون دنیای آرمانی ، ایده آل با همه ی عظمتش خراب می شه رو سرت
تازه می فهمی چی می گم
هرگز ، هرگز و هرگز باور نمی كردم روزی به اینجا برسم
زمونه ی بدی شده / ماها بد شدیم/...نمی دونم واقعا نمی دونم
تا امروز فكر می كردم كه صداقت! ( چه مسخره! )
حداقل تو آدمایی كه می شناسم هست
حالا می بینم كه همش 3 نفر از الك صداقت بیرون اومدن
وای خدا به كی بگم! كی می فهمه؟
امروز فهمیدم خیلی ساده ام! خیلی
فكر نمی كنین گاهی نگفتن بعضی چیزا با دروغ گفتن فرقی نداره؟
نمی دانم رگ های مغزم تا به کی تحمل هجوم خون در این شوک های ناگهانی را دارند؟!
ایام گل و یاسمن و عید صیامست...
نوع مطلب :هویجوری :همون عمومی ،
ساقیا آمدن عید مبارك بادت
وان مواعید كه كردی مرود از یادت
مهمونی خدا هم تموم شد، سفره اش هم جمع
حیف كه بازم نفهمیدم چی بود
انشاا... آخرین رمضان عمرمون نباشه
عیدتون مبارك
حرمت نگه داریم یاد خدا باشیم
یا علی
کسی شبیه سنگ!
نوع مطلب :هویجوری :همون عمومی ،
قدر هم رفت...
هیچ نشد !
می گویم دگر قلبی در این سینه نیست باور نمی كنند!
شما باور كنید!
هیچ حسی در خود یافت نمی كنم
هیچ مهری در من نمی جنبد
این درد نیست؟
آه بانوی حرف و مهر مرا به كلمه ببخش...
دگر بریده ام
از انسان بی احساس هر آن چه تو گویی بر خواهد آمد!
خداوندا الامان الامان الامان از شر خود...
به كدامین گناه كبیره؟!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نفس كشیدن چقدر سخت است...
كی تمام می شود این به ظاهر زندگی؟
داستان شیاطین رو می ذارم شاید برای این كه...
هیچی
بخونینش
ممنون جناب شیاطین
بقیه اش!
من= مجنون یا من = داغون!
نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،
السلام علیك یا ابا صالح المهدی
توی موج ابر و باد
یه روزی مهدی (عج) میاد
یه غروب آتشین
كه زمین ذوب حرارت خداست
كوچه ها همه چراغون می شه باز
دیوارا آئینه بندون می شه
دیو شب از كوچه بیرون می شه باز
جای صبح سربی پر از غبار
توی بهت انتظار
كوچه ها داد می زنن یكی اومد
جاده فریاد می زنه مهدی (عج) اومد...
از خدا و بنده هاش می خوای اگه قراره بندازنت زمین
یه ذره زودتر یه ندا بدن ، یه نگاه بكنی ببینی
دستت رو به كجا می تونی بگیری و بلند شی
قربون خدا برم با این بنده هاش
تیكه و طعنه هاشون به جا
چنان غیرمترقبه می زنن تو كمر آدم ، كه خرد و خاكشیر می شه
و به این راحتی ها نمی شه درستش كرد
خیلی زمان می خواد و یكی هم باید از اون بالا دستت رو بگیره
كه بلند شدن با این كمر ناقص دیگه كار خودت نیست
آدمیه خسته می شه! خرد می شه...
كمرم شكسته ، روحم هم همین طور
تنهایی بلند شدن دیگه كار من نیست
خدایا دستمون رو بگیر
قدر نزدیكه
یاد شب های قدر پارسال و پیرار سال افتادم
آخ اگه بدونین این مسجد ما چه صفایی داره
د نمی دونید دیگه
جاتون خالی
امسال باید یه گفتمانی با خدا داشته باشم كه خدایا
خداییش (:دی) حقش نبود از شش طرف بذاری تو كاسه مون
از پا می افتادم ، آویزون گردن خودت بودم خب!
اما بازم
خیلی مخلصیم اوس كریم!
دعام كنید دعاتون می كنم
دوستای زیادی داشتم و دارم كه ادعاشون می شد خیلی كانكتن و اینا
هوای ما رو داشته باشید پیش خدا
ما مثل شما ای دی اس ال نداریم
خییییییییلیییییی هنر كنیم با 28 وصل می شیم كه
اونم هی دی سی می شه
این جوری كه چیزی نمی شه دانلود كرد!
شما بگیرید
ما رایت شده اش رو هم قبول داریم
کپی لطف خدا خودش غنیمته!
یا علی (ع)
(یه ذره لات نشدم؟!)
من و گنجایش کم!
نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،
الكی الكی مناسبتی شدیم،
هیچ ربطی نداشت كه به 31 شهریور نزدیك شده ایم ،
مدت ها بود كه می خواستم بنویسم جراتش را نداشتم
لااقل من مثل آن مجری ای نیستم كه به عمرش صدای خمپاره نشنیده
و هفته ی دفاع مقدس كه می شود با یك من ریش و سبیل
و چفیه دور گردنش می نشیند لای یك عالم گونی خاك
كه رویشان 4 جفت پوتین آویزان كرده اند
و بهشان خون پاشیده شده و قمقمه خالی ازشان می بارد و
چند تا كبوتر هم هی صحنه را متر می كنند و بعد شروع می كند روضه خواندن
بیا و ببین كه آه و واویلا ما جنگیدیم و
چند نفر چندش تر از خودش می آیند و فك می سایند
من هم حالم به هم می خورد از این قبیل شعارها!
اما نسل ما كلا مدرن شده است! ما دیگر حال شنیدن از شهید نداریم
فرقی نمی كند از زبان كه باشد! ما خیلی مدرن شده ایم!
اصلا یك پا پست مدرنیم برای خودمان!
من هم چیزی ندیدم اما بدجور حس كردم ، كتابی می خواندم
"عبادیان به روایت همسر شهید" ، تمام كه شد هر كار كردم
گریه ام بند نمی آمد ، اشك امانم نمی داد!
من نمی توانستم بفهمم كه چطور می شود یك نفر زیر بمب و موشك دزفول
بنشیند ببیند كی تن آش و لاش همسرش یا خبر شهادتش از در داخل می آید!
من این ها را نمی فهمم كه چطور می توانستند خداحافظی كنند
وقتی می دانستند شاید این دفعه ی آخری باشد كه ببینمش!
می این ها را نمی توانم بفهمم ! من اندازه ی این حرف ها نیستم!
خیلی گنجایش می خواهد به خدا!
همین یكی دو سال پیش ، گزارشی داشتیم می دیدیم.
زیر تصویر پسر 16 ، 17 ساله ای نوشته بود:
شهید فلانی 10 دقیقه قبل از شهادت
دست پسرك بطری خالی و خاك گرفته ای بود و لب هایش از فرط خشكی
ترك برداشته بودند. صورتش ، چشم هایش، حرف زدنش داد می زد كه
تشنه است.
خبرنگار پرسید: برادر این جا به شما می رسند؟ آب ؟ غذا؟
بی آلایش جواب داد: آره ، دست همه شان درد نكند ، همه چیز هست...
دیگر نفهمیدم چه گفت بغض من ترك برداشت ، سكانش بعد نوشته بود :
شهید فلانی لحظه ی شهادت.
همان پسرك كه آر پی جی زن بود ، روی سنگر رفت ،
بعد صدای آر پی جی او صدای دیگری آمد صفحه پر از خاك و خون شد ،
دوربین لغزید و تصویر قطع شد!
هرگز صحنه ای تكان دهنده تر از آن ندیده بودم،
چشم های پسرك هرگز یادم نمی رود...
حاضری یك ماه از كامپیوترت بگذری؟!
چطور می توانستند پیر و جوان ، پولدار و بی پول قید همه چیز را بزنند و بروند!؟
به خدا تصورش سخت است
درس خانواده مدرسه آینده...
دیگری خانه خانواده زن فرزند كار تحصیلات آینده...
مردی تاب بیاورد و به همسرش بگوید حالا كه اصرار داری خرمشهر بمانی
این نارنجك را بگیر كه اگر نامردها داخل خانه رسیدند... نمی خواهم...
این را هم نمی شود فهمید
نمی شود فهمید وقتی كسی هنوز صورت نوزادش را ندیده ،
بتواند از دنیا دل بكند
نوزادی كه پیش از ان كه به دنیا بیاید یتیم می شود
فقط در این دوران كه ملت عاشق نمی شوند!
كسی هم از آن خیل عاشق بود به خدا
اصلا همه ی این ها به كنار اصلا چطور می شود انتخاب كرد؟ دل كند ؟
یك نفر، دو نفر...
خدایا این همه؟!؟
این حرف ها خیلی سنگین است ، نه می توان بگویم نه می توانم نگویم
پدرم حرفی قشنگی زد: مدام می گویند سهمیه دانشگاه!
این سهمیه دانشگاه برای كدامشان پدر می شود؟ كودكی می شود؟
ذهن كدامشان از صدای انفجار خالی می شود؟
نمی شود به خدا نمی شود
من نمی دانم چرا درك این جمله این قدر برایمان سخت است كه
"هر چه داریم از شهدا داریم"
از عشقشان گذشتند كه ما حالا می توانیم این قدر آزادانه عاشق شویم ،
از پگاه تا شام و از شام تا پگاه بنالیم كه عاشقیم!
هنوز هم حرفش یادم نرفته كه می گفت فلانی ( خطاب به من !)
در 14 سالگی شناسنامه ام را دستكاری كردم كه بروم جنگ ،
بهترین موقعیت و زمان تحصیلم رفت
حرف آن زمان چیز دیگری بود
به هیچ چیز نرسیدیم به خدا
حرف زیاد است
اما به خدا دلم می سوزد وقتی فكر می كنم آآآآآآآآآآآآآآآن همه رفتند
و مایه گذاشتند كه ما حالا فكر كنیم به این كه این مدل موی جدید چه شد آخر؟
من نمی گویم از این چیزها بدم می آید ، جانماز آب نمی كشم!
نه اما ذهن نسل ما زیادی پوچ شد! دیگر خیلی تفكر به خرج داده هامان
به این می نازند كه خدا را در 10 دقیقه می توانند انكار كنند و می توانند
كلا مخ یكی را شست و شو بدهند
این روزها ...
اه دنیای بدی شده
من خیلی كوچكم برای این حرف ها
من نمی توانم از آن روزها بگویم
من نمی گویم هر كه از جنگ بازگشت و حالا هست
و بازماندگان دیگران همه مقدس اند
نه... نقل این حرف ها نیست...
چپاول كردن مراممان شده این روزها
من اما ...
چه بگویم چه بگویم كه با كدام این كلمات می توانم فریاد بزنم
كه شهدا نمی فهمم چه كردید؟! جانبازان درك نمی كنم چه می كشید؟!
دیگر بس است
حرفی برای ادامه ندارم
از روشن فكران عزیز محترم نسل ما خواهشمندم
اگر نظری می دهند نه حرمت من ، كه حرمت آدم هایی را كه درباره شان نوشتم حفظ كنند
خیلی ها سعی كردند از حرفم رو گردونم كنن اما
گرد این تبعید بر دامان من، مهر تاییدی است بر ایمان من
یا علی
داستان جناب شیاطین باشد برای بعد...
آقا بیا
نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،
و اگر دری باز می شد...
و نگاه مهربان كسی در چارچوب در جای می گرفت
داد می زدیم كه : آقا؟! آمدی؟...
نجاتمان ده...
...
..
.
" اللهم عجل لولیك الفرج"
"اللهم اشركنا فی دعاء امام زماننا (عج)"
آمین یا رب العالمین
***
قول داده بودی عجالتاً بی خیال پدال گاز شوی،
مهر گواهینامه خشك نشده ، قول كه خشكید هیچ!
فکر کن اگر چیزی بشود؟!
زبانم لال!
نگذار خوابم دوباره تكرار شود كه سر آن چهار راه ...
دختری بعد از آن دشنامم می داد نمی دانم چرا
می خواهم وقتی خبر رفتنم را برایت می آورند،
اگر آمدی سر مزار
سالم بیایی...
خواب من بیش از آن چه فكر كنی هول آور بود
خواهش می كنم
مراقب باش
(یه صلوات واسه شادی روح آقای پرویز)
(یه بنده ی خدا هست! بود! روحش شاد )
***
تمام خودكار های جهان خشك می شوند وقتی تو نمی خندی...
رسمش انگار این است
سلامی است و چندی بعد خداحافظ
هیچی ندارم كه بگم
كل اگر طبیب بودمی ، سر خود دوا نمودمی!
***
دیروز پریروز ، یه Unknown زنگ زد ، سه دفعه!
من سرما خورده ی از همه جا بی خبر رو از خواب بیدار كرد ، منم reject كردم!
فقط خدا كنه ضروری نبوده باشه... وجدان درد گرفتم!
خاله ام می گه خب شاید یكی یه جا گیر كرده باشه ،
اصلا محتضر باشه حالا شماره تو رو یادش بوده ، واسه چی جواب ندادی؟
آآآآآآآآآی وجدانم!
Unknown كی بودی تو آخه! ؟
***
(من رسماْ از پریسا جان پوزش می طلبم!)
آخرین پستها
چشم رنگی ها! جمعه 26 مهر 1387
چقدر جای تو خالیست.... چهارشنبه 3 مهر 1387
نام شنبه 26 مرداد 1387
شاید سلام! یکشنبه 23 تیر 1387
بهار جمعه 24 اسفند 1386
داغ مادر / کودک مرده / هوم؟! جمعه 3 اسفند 1386
نوبت محرم پنجشنبه 27 دی 1386
اسم نداره هنوز! شنبه 15 دی 1386
آرواره های ذهن سه شنبه 4 دی 1386
تولدش مبارک! یکشنبه 11 آذر 1386
امین پور دوشنبه 5 آذر 1386
۱۰۰! چهارشنبه 23 آبان 1386
یکشنبه 13 آبان 1386
حیف از واژه ی دوست! چهارشنبه 9 آبان 1386
لیست آخرین پستها