نمی دانم چه شد
ترق صدا کرد و..
وقتی نگاه کردم
شانه ی چوبی
شانه چوبی پرخاطره دو نیم بود
داستان قدیمی دلا
این بار با آبشار مشکی
خواب زده ام...
آخرین باری که پیش از طلوع
خواب به چشمانم آمده باشد را
یادم نمی آید...
دیگر نمی خوابم..
شانه می کردمشان
با آرزوی این که کاش می شد
افکارم را شانه کنم
مدام گره می خورند
برعکس موهایم که
هرگز!
...
"ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو..."
بگیسوانی که هرگز ندیدی...
اما رکن اصلی حضورم بود..
تصویرم..
و من خواب دیدم
خواب دیدم که
آبشار پخش شد توی باد
خندیدم
اما بعد
طوفان شد
و دور گردنم پیچید
و نفسم را گرفت
و راه نگاهم را بست
که رفتنت را ندیدم..
بیدار شدم
و ما رفتیم..
من ترسیدم
و از ترسم
سال ها کوتاه ماندند..
اما حالا دیگر کوتاه نیستند
و شانه ی چوبی
ترقی
شکست...
و من اندیشه هایم گره خورد..
و باز هم از بلند بودنشان ترسیدم..
شانه می خواهم
یک شانه ی چوبین
که آبشار را شانه کند
بی آن که اندیشه ام را
با یاد تو گره بزند...
نوع مطلب :
برچسب ها :