تبلیغات
خط خطی
 
خط خطی
خط خطی هایی با قلم نی
 
 

نمی دانم چه شد
ترق صدا کرد و..
 وقتی نگاه کردم
شانه ی چوبی
شانه چوبی پرخاطره دو نیم بود
داستان قدیمی دلا
این بار با آبشار مشکی

خواب زده ام...
آخرین باری که پیش از طلوع
خواب به چشمانم آمده باشد را
یادم نمی آید...
دیگر نمی خوابم..
شانه می کردمشان
با آرزوی این که کاش می شد
افکارم را شانه کنم
مدام گره می خورند
برعکس موهایم که
هرگز!
...

"ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو..."
بگیسوانی که هرگز ندیدی...
اما رکن اصلی حضورم بود..
تصویرم..

و من خواب دیدم
خواب دیدم که
 آبشار پخش شد توی باد
 خندیدم
اما بعد
طوفان شد
و دور گردنم پیچید
و نفسم را گرفت
و راه نگاهم را بست
که رفتنت را ندیدم..
بیدار شدم
و ما رفتیم..

من ترسیدم
و از ترسم
سال ها کوتاه ماندند..
اما حالا دیگر کوتاه نیستند
و شانه ی چوبی
ترقی
شکست...
و من اندیشه هایم گره خورد..
و باز هم از بلند بودنشان ترسیدم..

شانه می خواهم
یک شانه ی چوبین
که آبشار را شانه کند
بی آن که اندیشه ام را
با یاد تو گره بزند...





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 1 بهمن 1390 :: توسط : صوفیا

حقیقت
در همین کوچه
روی همین جدول
به موازات ما راه می رود
و ما به او نمی رسیم...
صدای گام هایش را می شنوم...

پی نوشت: 11 آذر! تولدت مبارک!



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 11 آذر 1390 :: توسط : صوفیا

آنک که برف می بارد
خاطره جوانه می زند؛
و صدای وهم آلود کسی
پار،

پیرار،
هر سال،
قصه ی
بلند این عمر کوتاه را
در گوش من
-وارث این خاطره ها-
واگویه می کند.

این کوی
وین دار ،
وین دار پیر سر به زیر
با انبوه برف بر گرده ی خویش
نجوا می کنند
که مرا،
گر لختی زودتر
وگر لختی دیرتر
زاده بودند،
یاد ما
با عابرین این کوچه
گذر نمی افتاد.

دار!
دار پیر سر به زیر!
ببین که بر راست قامتی خویش
استواری می کنم
و تو می دانی
و من
و خدایم
که چه باری
و چه برفی
بر شانه هایم
می کشم...

دار!
به زمین چشم دوخته ای
چه سود
کین آفتاب
از زمین
برنمی تابد
...

بر راست قامتی خویش
استواری می کنم
حتی اگر این آسمان
چهار فصل سال
برف بر دلم بنشاند
چرا که می دانم
روزی
آفتابی
تصویر منجمد
عابرین
این کوی را
در دلم
مذاب خواهد کرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 :: توسط : صوفیا

اینجا ، جایی است
که حتی نگاه آدم ها
و سکوتشان
وزن دارد..
روی دلم سنگینی می کند...



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 22 شهریور 1390 :: توسط : صوفیا

هنوز
حتی
نرفته بودم!!
که یادم
از یادشان
رفت...





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 22 شهریور 1390 :: توسط : صوفیا

این روزها خدا برایم شبیه پزشکی شده که از اتاق عمل بیرون می آید..
سرتکان می دهد به نشانه ی تاسف و می گوید: متاسفم ، از دست من کاری ساخته نیست...
این را جدی نمی گویم ، می دانی
خدا را نه ، مریض را
فقط یک مثال است...
می دانی خدا ، خودمانیم
جدی جدی چنین حسی دارم..
خودت که می دانی به یک جایی رسیده ام
بن بستی انگار
که در آن دست هر کسی از تو بلندتر است
می فهمی چه می گویم؟

خدایا ، خودمانیم زورت نمی رسد؟ این کاره نیستی؟ بیا پایین ، بیا لااقل بنشین همین جا کنار من ، روی صندلی های انتظار...
بنشین همین جا پیش خودم..
دلداری دادن که از دستت بر می آید ، نمی آید؟
بیا بنشین همین جا تا همین واسطه هایی که کرور کرور چیدی شان بین من و خودت ،
باقی عمل را پیش ببرند..

شبیه اداره ها ، وزارتخانه ها شده دم و دستگاهت..
انقدر واسطه چیدی که به این مفتی ها، صدای آدم به خودت نمی رسد...

هیچ ملتفت هستی؟
این جایی که من نشسته ام می گویند بعضی هاشان دارند از خودت کله گنده تر ، گردن کلفت تر می شوند..

می دانم باور نمی کنی.. من هم باور نداشتم...
می دانی یک جورهایی هنوز هم باور ندارم...

اما می بینی که به چهار کلمه بلغور کردن، دارند یک جورهایی برای خودشان خدایی می کنند..
هیچ حواست نیست..
هیچ حواست به خدا بودن خودت نیست، شاید زیادی فروتنی؟ ها؟
از ما گفتن بودن..

خلاصه اگر این کاره نیستی.. بیا پایین ، بیا بنشین این جا کنار من ، روی صندلی های انتظار..
تا دعا نویس ها ، رمال مریضمان را به کشتن دهند..
دلداری دادن که از دستت برمی آید! نمی آید؟؟
...





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 25 مرداد 1390 :: توسط : صوفیا

به نام حضرت دوست


قلمم خشک شده
اما می خواهم
می خواهم که باز هم بنویسم
یاری تان را می طلبم.

:)


می خواستم بروم دفتر دیگری علم کنم آنجا بنویسم
سعید گفت حیف است
اینجا اصالت دارد.
ماندم.
خط به خط ، خط خطی با من گره خورده است.


امروز میلاد امام حسین بود.
ما وعده داریم.
الوعده وفا!





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 14 تیر 1390 :: توسط : صوفیا

بس که مصرف ما زیاده

این ایرانسل هر روز هی واسه خودش آهنگ ماهنگ پیشواز می ذاره.

گوشی زنگ می خوره ، بر می دارم ، طرف اشتباه گرفته

2 دقیقه بعد همون شماره اس ام اس می زنه که میشه گوشی رو برندارید؟ می خوام آهنگ گوش کنم!!

بعد زنگ می زنه و برنمی داریم ، ته بوق رو در میاره تا برسه به پیغام گیر و قطع میشه.

بعد همون شماره اس ام اس می زنه که ممنون!

و همین:دی





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1389 :: توسط : صوفیا

همه شان را رنگ کرده
همه ی آدم هایی که من می شناختم و برایم معنای تفکیک شده ای داشتند را رنگ کرده
و به گمان خودش کلاغ را رنگ قناری زده و به دنیای جدید و آزاد و بخوانید بی بند و بارش دعوت کرده بخوانید کشانده
ولی همه شان مترسک های یکسانی شده اند که پای دیوار به ترتیب زمانی که فرهنگشان را فدای تفکر ولنگار او کرده اند ، صف کشیده اند.
همه شان مثل هم.
اسم هایشان را حتی به سختی به خاطر می آورم.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 آذر 1389 :: توسط : صوفیا

به حسابی می شود 6 سال

6 سالی که از آن ظهر تاسوعا می گذرد

گیرم که 6

گیرم که 60

گیرم که 600 سال بگذرد

لحظه ای که از زمان و مکان خارج است

هرگز در درازنای تاریخ به دست فراموشی سپرده نخواهد شد

6 سال از تاسوعای حیرت مان می گذرد

تاسوعایی که نمی دانست

می رود تا در قلب سوزان عاشورا ذوب شود

 

بعد 6 سال طنین نغمه ات در آن کوی هم چنان باقی است...

 

"...ااای همه ی هستی زینب ابوفاضل

ااای می و می مستی زینب ابوفاضل..."

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 26 آذر 1389 :: توسط : صوفیا

مثالم
كودكی گم كرده راه
كه تنها امیدش
همان تكه كاغذ قدیمی
با دست خطی ناشناس است
آدرس مسجدی ساده و صمیمی
همیشه همین داستان...
كودك راه را نمی یابد...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1389 :: توسط : صوفیا

دوستی یعنی بدون نگاه كردن به آینه
وقتی می خوای قیافه خودتو به یاد بیاری
موفق نشی
تنها چهره ای كه به خاطرت می رسه چهره اون باشه
انقدر به دیدنش عادت كرده باشی
كه تو ذهنت عكس اون جای چهره خودت نشسته باشه
انقدر كه وقتی بخوای تصویری رو تو ذهن خودت تداعی كنی
قد و قامت و حركات اون برات تداعی بشه
انقدر كه
انقدر كه دارم فكر می كنم
معتادم
معتادم به این لحظه های با هم بودن
معتادم!





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 5 شهریور 1389 :: توسط : صوفیا

تسبیح فیروزه ای
ناگهان
بی دلیل
در دستم پاره شد

دانه هایش كه سرازیر شدند كف دستم
ته دلم خالی شد..
ناگهان
بی دلیل
...




دوست عزیز
همكلاسی قدیمی
به یادت هستم
هستیم
می خواهم یاد كنم
از همه تان
احوالتان را بپرسم
 اما
دنبال فرصتی هستم
كه بی رمقی ام
كه گرفتگی صدایم
روی خاطرتان سایه نیندازد

بی نهایت
بی نهایت
بی نهایت
خوشحالم كردی
در این شهر و سقف كوتاه اش
جز شما
دوست های ساده و صمیمی
دل بستگی دیگری ندارم
یك دنیا ممنونم
خوشحالم كردی




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1389 :: توسط : صوفیا


دوست عزیز، جناب آقای هكر تیزهوش!
 لطف كنید وبلاگ بنده رو از شرف حضورتون محروم كرده ، دیگه این جا تشریف نیارید!

شما كه مدعی عقل و شعور هستید ، لطف كنید همت خودتون رو در جهت پیشرفت خودتون و شركت مایكروسافت كه بی صبرانه چشم به راه همكاری با شماست، به كار ببرید و بذارید سعادت داشتن مخاطب صاحب نامی چون شما رو از دست بدیم !

احتراما خواستارم دیگه این جا تشریف نیارید.
در پناه حق




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 29 مرداد 1389 :: توسط : صوفیا

بس كه قیل و قالشان
گریه ها و خنده هایشان
نق زدن ها و غر زدن هایشان
تعریف ها و تمجید هایشان
دنیایم را پر كرده بود
چیز دیگری نمی شنیدم
نیستند
نیست
چه سوت و كور...
این اتاق
چه خالی است...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1389 :: توسط : صوفیا
( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: صوفیا
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
باز هم بنویسم؟ آیا؟



آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو