هجرت

 

نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،

نوشته شده توسط:صوفیا


این جا سرآغاز یك هجرت بزرگ است.
برای رها شدن از تارهای عنكبوت، همه ی آن ها را باید گسست.




گاهی وقت ها بداخلاقی های كسی را تاب می آوری، بدخلقی هایت را تاب نمی آورد.
گاهی وقت ها به رخ می كشند، به رخ نمی كشی.
گاهی وقت ها كار نكرده را منت می گذارند، خم به ابرو نمی آوری.
گاهی وقت ها دخالت می كنند، سكوت می كنی.
اما چون گاهی وقت ها بداخلاق شدی،
گاهی وقت ها تند رفتی،
گاهی وقت ها دلیگر شدی
به جبران همه ی لطف های نكرده كه ادعایش را دارند،
 به مكافات همه ی سیلی هایی كه حقشان بود و نزدی،
این بار تو باش كه پس می زنی.
همه شان را! یك جا!



هر كی از هر چی بدش بیاد سرش میاد!
همیشه از آدم های كه اشكشون دم مشكشونه بدم میومده!
حالا ببین چند نفر!! خدا بده بركت!
 


دیدی گاهی اوقات صدای یك نفر كه توی گوشی می پیچد، چند لحظه مات و مبهوت می مانی!
چقدر صدای آدم ها تغییر می كند ظرف چند ماه!
چقدر دوستانت بزرگ می شوند.
زمان چه زود می گذرد.
با تعجب می پرسی: "خودتی؟!؟"



خیلی سال است كه می گویم حرمت نگاه داریم.
اما هر سال هی به تیر ماه كه می رسیم. چندین نفر را رسما خط می زنم هیچ، باید كلا كاغذ مربوط بهشان را كند انداخت سطل زباله!
هر كسی بیش تر هارت و پورت دوستی كرد، مطمئن باش زودتر زوار حرفهایش در میرود!



وقتی نمی بخشند

 

نوع مطلب :هیچی و همه چی(یه جورایی درد و دل) ،

نوشته شده توسط:صوفیا

دلم می گیرد
بعضی اوقات
نه
خیلی اوقات
نمی بخشند
وقتی نمی بخشند
دلم می گیرد
سخت ناجور...


نمی میریم كه! هوم؟

 

نوشته شده توسط:صوفیا


حالا مثلا هر وقت همدیگر را دیدیم، لبخند كشداری می زنیم كه:
هی! سلام دوست ! عزیز!
نمی میریم كه!

بازی كردن همچین هم كار سختی نیست!

البته خب دلمم  تنگ شده، 6 ساله كسی منو سعید ارتش یا سعیدنظام صدا نكرده.

هعی! یادش به خیر!


افق

 

نوشته شده توسط:صوفیا

نازنینم
ما به یك سو چشم دوخته ایم اما
تو به آن چیزی نمی نگری كه من.


عدم

 

نوشته شده توسط:صوفیا

تو را می خوانند به سان پژواك صدای مردگان

كه از دهلیز سیاه عدم برمی خیزد

گویی تو را به عدم می خوانند

گویی افكارت را در هزارتوی سردرگمی می بلعند

گویی روحت را به اضمحلال می كشانند

توانت را خرد می كنند

بر سرت می كوبند

آن ها تنها تو را می بینند

و صدای نعره گونه شان را تنها بر سر تو بلند می كنند

و نمی دانند

نمی دانند

همه شان را

همه شان را می بینی

و صدای همه شان را می شنوی

و پژواك گوش خراش همه شان ، هم زمان در سر تو می پیچد

روی یك بعد می چرخند و می چرخند و تكرار می كنند

كلمات گنگ و بی معنی شان را تكرار می كنند

انعكاس صدایشان را در دیگر ابعاد نمی بینند

و تو همه شان را

همه شان را یك جا می بینی

این پایان دهلیز است

پایان این دالان سیاه است

سیاهی بالاتر از این نخواهد بود

كاش می دانستی

چه كسی می تواند

تو را از این بن بست نجات دهد

قلبت را از میان چنگال های متعفن ایشان در آورد

و تو را از این همه سیاهی و تو را از این همه صدا رهایی بخشد

و ضجه­ ی تو را برای ایشان ترجمه كند

چرا كه آن ها  تنها آن چه را كه می خواهند می شنوند

و دیگر اشباح را نمی بینند

و گذشته را تكه تكه می كنند

و با آن به سان نیزه ای

روح تو را سلاخی می كنند

صدای خرد شدن زمان تو را ازبین می برد

تو را در هم می شكند

فریاد تو در میان پژواك صدای آنان گم است

آن ها نمی شنوند

آن ها تنها می گویند

تنها می گویند و نمی شنوند

انگشت های اتهام به سوی توست

و نمی دانی خنجر كدام جرم بر پیكره ات می نشیند

كاش كسی دیوارها را بر میداشت

كاش یكدیگر را می دیدند

كاش این هیئت مردگان یكدیگر را می دیدند

كاش كسی صدای تو را می شنید

تو را یك تنه توان مقابله با آن ها نیست

روح تو را می بلعند

و قطره قطره زهر به كام تو می ریزند

كاش لااقل چشمانت را ببندی

كه زهر اثر كند

كه خنجرشان بند بند وجودت را از هم بگسلد

كه هر كس به خواست خود ، تو را محكوم

تو را محاكمه كند

كه حكم صادر كند

كه سرت از بدن جدا كند

كه تو را آن چنان كه می خواهد

به دیواره­ی این دالان سیاه نقش كند

ضجه­ ی تو به جایی نمی رسند

آن ها كر شده اند

آن ها كر بودند

آن ها جامه به در كردند

آن ها از اول همین گونه بودند

حال ببین كه چگونه هستی ات را در میان گرفته اند

تو در سیاهی این دالان غرق شدی

دست و پا مزن

تقلا مكن

این گوری است كه برای خود كنده ای

دست های ایشان

دست های به ظاهر گرم و مهریان ایشان

پوست انداخته

بی صبرانه در پی مرگ توست.

بگذار سلاخی ات كنند

آن ها كه دیگران را نمی بینند

آن ها نمی بینند

نمی بینند كه فوج فوج شبح است كه بر سر تو آوار می شود

آن ها نمی بینند

آن ها نمی شنوند

فریاد مزن

تقلا مكن

روحت را بنگر كه چگونه در میان چنگال آنان ذوب می شود

گریه مكن

اشك مریز

آن ها نمی بینند

آن ها از ابتدا كور بودند

آن ها نمی بینند كه چه بر سر تو می آید

كاش كسی دیوار ها را بر می داشت

كاش این هیئت مردگان یكدیگر را می دیدند...

كسی نیست

كسی نمی آید

كسی تو را نمی یابد

بگذار تو را به دیوار نقش كنند

و از تو به مظهر سیاهی یاد كنند

بگذار صدایشان تو را كر كند

لب فرو بند

 

 

 


 به قول نجات دهنده، بغض تو گلوم نیست

رفته تو مغزم

مغزم داره می تركه!



به این می گن آخر خط

!


ای مرگ بیا كه زندگی ما را كشت...


هنرمندانه ترین!

 

نوشته شده توسط:صوفیا

عاشق شدن هنر است و عاشق ماندن هنرمندانه تر...

یك روز از همین روزهای لطیف بهاری، با تمام وجود حسش كردم!




نمی دونم آدم اگه نخواد كسی براش خواهری یا برادری كنه! كیو باید ببینه؟!


نقطه ی آغاز بهار...

 

نوشته شده توسط:صوفیا

بهار از این جا آغاز می شود
از این جا كه تو چشم باز كنی
خنده ات نور به خورشید بپاشد
زمین را بیدار كند
روشنی نگاهت در شكوفه ها متبلور شود
و باران، و باران به احترام یكرنگی ات
هفت رنگی اش را اعتراف كند...
و من هنوز یادآور روزهای بارانی ام...

...

امروز كه خودت رنگ می بازی
 و مجاز می شوی
مجاز از بهار
و ما در بطن بهار گم می شویم
و مایی دیگر در میان نیست...
بهار من خوش آمدی...



"ای دلبر من الهی صد ساله شوی..."
او و نامش و یادش همگی مجازند اما خب مجازا یادم نمی رود!
25!


بی پروا!

 

نوشته شده توسط:صوفیا


بگذار بی پروا باشیم ، ما را چه باك؟

كه معترضان، خود، معترفان به گناهند!


بگذار بی پروا باشیم بانو
چه باك؟
ما كه قدیسه نیستم
پس نگذار به ما بگویند كه چه باید باشیم!

بانو بانو بانو
دست زندگی را بگیر
معترضان را منگر
بانو می ترسند
می ترسند نگاهت رنگ زندگی بگیرد
دست زندگی را بگیر بانو
نفس بكش!


خط خطی!



این متن خیلی طولانی تر بود
و البته انقلابی!
یه ذره دست كاریش كردم، شوكه نشید!



جواب كامنت های پست قبل رو خواهم داد، در آینده اگه خواستید چك كنید.
در مورد كامنت های پنهان، كجا جوابتون رو بدم؟
همون جا تو كامنتدونی جواب بدم ؟




پست قبل داستان نبود!

 

نوشته شده توسط:صوفیا

پست قبل یك واقعیت بود !

 

چرا همه فكر می كنند داستان است؟

شما خط خطی را می شناسید آیا؟

 

من هنوز هم تا قسمتی خودم هستم و ضدحال زدن در برابر عرض اندام ها بخشی از عادتم.

كسی روی تن صدایش كار می كند و به سیگار پك عمیق می زند كه می داند من متوجه حالاتش هستم و عاشق بی پروایی و سركشی های هر از گاه.

 

خط خطی را می شناسید آیا؟

 

من هستم كه دارم نبرد می كنم كه یك فمینیست نشوم!

 

چرا هیچ كس این همه من را درون خط شكنی ام ، درون روزنوشت ام ندید؟!

 

(شونصد نفر به این نكته اشاره كردن! شایان ذكر است كه ای بابا درسته من از ریش و سیبیل بدم میاد ولی هممممه كه با ریش و سیبیل زشت نمی شن یا هر كی ریش داشت قرار نیست در حد میرزا كوچك خان جنگلی میرزا پشم الدین باشه كه!)(ببخشید!)

 

كجای زندگی ما مثل داستان نبود كه این روزهایش نباشد

این را هم بگذارید به حساب داستان

قبلی ها را هم همین طور

شاید شب دیگری كه دستم روی رگم لغزید خودم را بنویسم

كسانی بگویند كه آه چه تخیل مه اندودی!

خودم را كه بنویسم تمام می شوم آیا؟!

نوشته خواهم شد؟

 

نمی دانم

باز خدا را شكر كه دیگر از یك بخشی از گذشته اش فرار نمی كند.

بخشی از گذشته ام از من فرار نمی كند.

گذشته را طوری حل كن كه اگر همسایه­ ی دیوار به دیوارت شود ، بپذیری اش.

می دانی غیر ممكن است

مثل آن كه بگویی عشق آن است كه نگویی متاسفم ! تو كه دستت را زدی زیر چانه ات و می گویی متاسفم!

 

می شناسمت هنوز!

آن قدر ها هم غریبه نشدی.

 

حال تبداری دارم! تب دارم؟

 

 

دلم همان قدر كه می خواهد دوباره كسی باشد كه هر روز با او كل كل كند! همان قدر می خواهد بیاید و هر روز این جا خط شكنی كند!

طبق اصل داروین به دلیل ناسازگاری ، طبیعت ریشه­ ی مرا بر خواهید چید!

 

 

چه می نویسم؟! نمی دانم!

 

(خواب وحشت انگیزی بود، نوزاد بیگانه در آغوش! )

 

دلم تسكین دهنده نه! دلم همدرد می خواهد!



خط شكنی!

 

نوشته شده توسط:صوفیا

ذره بین!

ذره بین!

هیچ كجا نمی توان نوشت!

انگار كه دست و پایت را بسته باشند!

این محدودیت را خودم برای خودم ایجاد كردم یا دیگران برای من؟!

 



پ.ن:

1- دوست دارم بروم یك مدتی در غار زندگی كنم.

2- بسه دیگه خدا!

3- فكرم درد می كند احساسم نیز!

4- حالا دیگر مثل آن وقت ها نیست كه هر وقت خواستم دپرس شوم! او/آن ها چه گناهی كرده است/اند؟!

4- پست ادامه مطلب داره اما تو وقتت رو تلف نكن!




پ.ن مذبوحانه!:

1- به

2-  كوچه علی چپ

3- رخش ، نام اسب رستم است.

 

به جای كلمات نامناسب جای خالی بگذارید!

به من چه! برود هر غلطی می خواهد بكند!



-          هی دختر سلام :دی هفته­ی دیگه نقد دارم ! كمك فكری!! حال و حوصله داری؟

-          هی دختر علیك سلام! گفتم سلام گرگ بی طمع نیست. كجا؟

-          حوزه هنری . پس فلان روز فلان ساعت ، شافی كاپ همیشگی :دی

-          نه حوصله ندارم!

-          پس میام دنبالت

-          كری؟

-          بیام دنبالت؟

-          نه خودم میام

 

عصر یك روز سرد زمستانی

آسمان بخیل شده

هوا فقط سوز دارد

گرمای داخل كافه حالم را جا می آورد

نزدیك ترین میز به شیشه

آدم ها را نگاه می كنم

 

پیدایش می شود! به هزار زحمت پارك می كند.

 

-          دختر تو آخرش راننده نمی شی!

-          علیك سلام! انرژی منفی نده!

-          سلام!

-          هی خط خطی چته؟

-          چه مهربون!

-          از تو كه بهترم برج زهر مار ( لبش را می گزد، متوجه شدم!)

 به كاغذ رو به رویم اشاره می كند، فقط یك عنوان:

-          طرح آغوش یك زن ، آخر ننوشتی اش؟

-          برای نوشتن اش به اندازه كافی منصف نیستم.

-          چرا؟

-          من یه فمینیست نیستم اما گاهی از همه مردا متنفر میشم.

-          ااااا! (اظهار تعجب) نگفتی چته؟

-          نمی دونم

( ساعتش را چك می كند! سفارش می دهد.)

 

-          چند تاست حالا

-          یه دونه

-          چی؟

-          بلند

-          موضوع؟

-          می فهمی

-          اه من چقدر از داستان های بلند بدم میاد!

-          مرسی

-          خواهش می كنم

-          پس كاغذ ، دفترت كو؟

-          دیدم عنقی بی خیال شدم!

-          گم شو! من رو الكی كشوندی اینجا؟

-          تو ماشینه

-          برو وردار بیار

 (از خدا خواسته!)

بیرون می رود . نگاهی به دور و بر می اندازم

چقدر كفتر عاشق! چقدر بالا پایین كردیم این شهر نكبتی رو تا بالاخره از بین بد و بدتر انتخابش كردیم!

انجمن نویسندگان داغون!



.

.

.



ادامه مطلب ( وقت نذار روش!)

  • تعداد کل صفحات:12 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...