خط خطی هایی با قلم نی در دفتر میهن بلاگ ... ممنونم كه به ما سر زدی ... منتقدان من بهترین دوستان من هستند.

دوست گرامی


یه چی بگیم كه گفته باشیم:

خوشحالم كه به دفتر خط خطی های من نگاهی انداختی ، اگه یه سری به آرشیو هم بزنی خوشحال تر میشم. .


نظر سنجی

به نوشتن ادامه بدم؟!




خط خطی های قبلی

چشم رنگی ها!
چقدر جای تو خالیست....
نام
شاید سلام!
بهار
داغ مادر / کودک مرده / هوم؟!
نوبت محرم
اسم نداره هنوز!
آرواره های ذهن
تولدش مبارک!
امین پور
۱۰۰!

حیف از واژه ی دوست!
ایام گل و یاسمن و عید صیامست...


لوگو ما

 

خط

 


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...


 لوگوی دوستان


اگر لوگو ندارید كلیك كنید!

 

 

لوگو نداریم!


چند نفر خط خطی های منو دیده بیدند!

 امروز : پنجشنبه 14 آذر 1387
 بازدید های امروز :
 بازدید های دیروز :
 كل مطالب :
 كل نظرها :
 كل بازدید ها :


طراح قالب

با تشکر از  VGRAPH که  این قالب را طراحی كرده است.برای رفتن به وب این طراح بر روی لوگوی زیر كلیك كنید.

 

 



 چشم رنگی ها!

 

هیچ وقت نتوانستم به آدم هایی كه چشم هایشان رنگی است ، اعتماد كنم!

شاید احمقانه به نظر برسد اما انگار چیزی كه باید در ته چشم هایشان بخوانی ،نیست.

یك جوری انگار ته دل آدم را خالی می كنند.نمی دانم چه حسی است اما هر چه هست ، ترس نیست.

از اقوام كه بگذریم اما،خدا به داد بنده ای برسد كه تازه با او آشنا می شوم!

به محض آن كه چشم هایش را می بینم تمام سعی و تلاشی كه همیشه برای از بین بردن ذهنیت منفی نسبت به چشم رنگی ها دارم، به یك باره نابود می شود.

نمی دانم چرا این اولین برخوردها معمولا انقدر هم بد از آب در می آیند! لابد از بس انرژی منفی می فرستم!

 

اولین بار كه برای شاهنامه خوانی روی سن رفتم دوم راهنمایی بودم، با این كه سن ارتفاع زیادی داشت و جمعیت زیادی حضور داشتند و اجرایم هم كمی ناگهانی و بدون تمرین قبلی بود اما  اعتماد به نفس شروع كردم:

 

به نام خداوند گردون سپهر         فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

 

 

یادم هست رزم رستم و اسفندیار بود.

 

رزم را با هیجان خودش نقل كردم تا رسید به آخرین جملاتی كه اسفندیار بر زبان می راند، چند بیتی شعر داشت، رو به جمعیت زانو زدم كه از شانس بد چشمم به میز داوران افتاد ، بله ،نگاه چشم های سبز رنگ یكی از داوران، كل ابیات را از ذهنم پراند،نگاهش اضطراب خاصی به  من منتقل كرد.

بد مخمصه ای بود، هر چه به ذهنم فشار آوردم شعر ها یادم نیامد ، جمله ای به نثر گفتم تمام قوای ناچیز باقی مانده را به كار گرفتم تا نقل را تمام كنم . سرجمع بد نشد اما حس خیلی بدی بود.

 

 

وای از این قضیه كه مدام تكرار می شد، هنوز هم گاهی به سراغم می آید.

البته خیلی بیش تر با آن كنار آمدم وقتی تجربه ثابت كرد نگاه چشم های مشكی هم اعتماد خاصی در بر ندارد.

هنوز هم نمی دانم چرا و چه می شود كه بدبینانه برخورد می كنم.

حتی نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم ، شاید به این دلیل كه چند روز پیش یاد تنها استثنا افتادم .

چشم هایی عسلی كه تنها می شد ورای آن ها را دید ، آدمی بدان شفافی و پاكی و روشنی در ذهنم ندیدم. چه عزیز كرده ای برای خدا بود، خدایش بیامرزد.

 

امان از این داستان چشم ها

البته با آن كه عادت ندارم مستقیما در چشم های كسی نگاه كنم ، گاهی نبرد جانانه و جنگ سردی هم با نگاه ها برگزار می شود كه حقیقتا تبدیل به خاطره های خنده داری می شوند!

خصوصا وقتی كسی آگاهانه بخواهد از نفوذ چشم هایش استفاده كند و چیزی را به شما بقبولاند و شما هم با نگاهتان می گویید كه زپلشك و خلاصه با اعتماد به نفستان طرف را از رو می برید!

اما بهتان پیشنهاد می كنم كه اگر احتمالش را می دهید كه بعد از آن طرف را مدام می بینید خیلی خصومت به كار نبرید!

 

بگذریم.

راستی به دانشجوهای امسال تبریك نگفتیم كه بیش ترشون دارن میرن دانشگاه و كلی ذوق مرگن خصوصا شریفی ها كه كلی حال می كنن از این كه تو مترو له می شن !

و اما این مقدمه ای بود برای تبریك ویژه امسال كه مال خودكار جان ، دوست عزیز خودمه ! (بتركه چشم حسود )

 

و این كه به خدا دوست دارم بنویسم ، فرصت یافت نمی شود همی!

برای همین متاسفم از این كه یه موقع هایی مثل امروز برای خلاصی از بعضی افكار دست به كیبورد می شم!


 نوشته شده توسط صوفیا در جمعه 26 مهر 1387 و ساعت 09:48 ب.ظ
 ویرایش شده در جمعه 26 مهر 1387 در ساعت 09:48 ب.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 چقدر جای تو خالیست....

 

ای ملبس به نام عشق

كه صوت مزورانه ات سخت حال مرا بر هم زده است

به بدسرشتی خویش خرسند باش

كه چگونه به تكفیر عشق ، تو را به نام او می خوانند

خرسند باش كه چگونه قداست او را آلودی

و چه خوش او را به میان خطوط كتب و اساطیر تبعید كردی

چه سهل با تزویر خود انسان را پست مایه و دون نمایاندی و روح او را به خاك سیاه مردگان نشاندی

ببین كه چگونه آوای تو پراكنده شده ، گوش ها را پر كرده و قلب ها را آكنده است!

چه سخت بیزارم از تو...

 

....

 

آه ای عشق ، عشق

چقدر جای تو خالیست!

 

 

 

 

 

 

فكر می كنم لازم شده كه یه توضیحی بدم

اكثرا داستان هایی كه توی وبلاگ می ذارم

داستان پردازی نیستن در واقع تا حد زیادی پردازش داستانی نمونه ی بارز وقایعی هستن كه روزانه بارها و بارها به اون ها بر می خوریم.

و ادبیات این پردازش حتما نقص هایی داره منكر این نیستم.

 

خیلی دوست داشتم كه این محیط این انعطاف پذیری رو داشت كه من كارهایی رو بذارم كه ایده اون ها مستقیما توسط خودم پردازش شده باشن اما متاسفانه امكانش نیست چون تا حد زیادی مطمئنم كه بازخوردی كه از سوژه به دست میاد خیلی متنوعه و حتما احتیاج به بحث داره و بعد خودمونیم كاری كه پشت هر جمله اش فكری بوده رو بذارم این جا ، خواننده برای این كه بتونه منتقد باشه بالاخره یه ایرادی بگیره در صورتی كه حق اون كار نیست كه به جای محاكمه ، محكوم بشه خب واقعا مجال بحث مجازی نیست یا بهتر بگم من فرصتش رو ندارم! این یك اعتراف صادقانه بود ، به پای هیچ چیز دیگه نذارینش.

 

 

حالا جواب به كامنت ها:

 

سعید:

با موردی كه اشاره كردی موافقم داستان با یك كلیشه شروع می شه ، این رو درستش كردم اما دیگه ویرایش شده اش رو نمی ذارم.

در واقع آخری وجود نداره ، رزرو كردن بلیط هواپیما متضمن سفر كردن شماست؟ نه ، انتهای داستان با شناختی كه خواننده از افراد جامعه خودش داره تموم می شه!

آن چه كه شما خواسته اید :دی

 

دوباره سعید:

همون طور كه گفتم لابد حواست نبوده چون من دیده بودمش!:دی

 

:MMH

بله ، عرض كردم كه قبول دارم البته با یه جا به جایی ساده بین مناظره و مقدمه مشكل تا حد زیادی رفع میشه.

متاسفانه تا حالا فانتزی نویسی رو تجربه نكردم!

راستش رو بخواید از دید خودم اینا گره های كوری هستن كه هر چند كوچك اند اما هشدار های بزرگی میدن!

این داستان تا حد زیادی اش واقعی ایه و به یه بحث درست حسابی نیاز داره!

 

OK30D :

ممنونم! نظر می دادی خوشحال تر می شدم!

 

معین:

از شما هم ممنونم!

 

Smigle :

در جواب شخص ثالث: مگه شما مطمئنی كه دختر با اون پرواز بر می گرده اروپا؟

اما تینایی كه من در نظر دارم فكر نمی كنم به خودش اجازه بده كه بازگشتش سایه ای بنداره رو زندگی امید!

 

در جواب شخص رابع: شاید هم نبوده!

 

رامتین:

ممنونم ، شما همیشه لطف داری ، در مورد فضا سازی نظری ندارم اما به نظرم ادبیاتش كمی ضعیف بود!

 

 

نسرین:

قربون تو! سالی یه دفعه هم كه پست می ذاریما ! یادش میره نظر بده :دی

می دونی آخرین گناه یه مفهومی داشت كه كامنت ها نشون داد كه انگار خوب توضیحش ندادم

دید دختر در مورد سهیل اون قدر مثبت بود كه اون حركت خودش رو اولین گناه سهیل می دونست و چون مسببش بود گناه رو به گردن گرفت در صورتی كه سهیل داشت فكر می كرد كه چندمین گناه می تونه باشه كه در نهایت به آخرینش مبدل شد!

دوستان پرسیده بودن مگه اینا محرم بودن؟ من همش داشتم فكر می كردم چرا اون جملات كه حتی به طور مستقیم بیان شدن ، دیده نشدن!!

 

شهریار:

بالا بردن روحیه!

 

 

سحر:

نمی خواستم شخصیت به خودم نزدیك باشه بعد هم این كه حقیقتا این تیپ آدمی كه در داستان باهاش مواجه میشیم نمی تونه انقدر متنفر باشه! یعنی نشون داده كه نیست! از اول هم نبود!

و اما در مورد سوال ها ، همه ی مشكل ما اینه كه اون موقع كه باید حرف نمی زنیم، برای خودت پیش نیومده؟

 

كسری:

با این حال با حرف نزدنش و پافشاری اش رو دید منفی تنها  سفر كردن دختر ، رد تلخی روی زندگی هر دو گذاشت.

 

آرا:

دیگه پیر شدیم دیگه چه میشه كرد:دی

حضور دوباره شما من رو خیلی خوشحال كرد. متشكرم.

 

الهه:

واقعا سوالی شده برای من كه مشكل ما كجاست !

تكراری بودن جملات آغازین رو قبول دارم ، اما خوشحال می شدم اگر انتهایی به من نشون می دادی كه بشه قضاوت كرد كه خوبه یا بد!

این داستان ناتمامه اما از نظر خودم این كه دو نفر با احساسات مجروح بخوان به اضافه كلی سوال بی جواب تا آخر عمر سر كنن اصلا پایان خوشی نیست!

انتقاد منطقی احترامیه كه در واقع هم به خودمون می ذاریم هم نویسنده هم اثر!

 

 

بهاره:

همون طور كه عرض كردم از نظر من نقطه ی سیاهی كه از تنهایی سفر كردن تینا ، در ذهن امید وجود داره، اما با این حال امید از لحاظ فرهنگی تا اون حد هم بسته نیست و سد راه تینا نمی شه!

 

 

عرب:

خواهش می كنم!

 

 


 نوشته شده توسط صوفیا در چهارشنبه 3 مهر 1387 و ساعت 04:09 ق.ظ
 ویرایش شده در چهارشنبه 3 مهر 1387 در ساعت 04:09 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 نام

 

       از وقتی كه برگشته بودم هیچ كس جرات نكرده بود حرفی از او پیش من بزند به خاطر ترسی كه از واكنش و برخورد من داشتند ساكت شده بودند، همه شان.

 

***

-          تینا من تازه با بدبختی تونستم این شركت رو راه بندازم ، نمی خوام زحمت هام رو به باد بدم ، نمی خوام بلند شم برم اون سر دنیا!

 

-          من هم نمی خوام این موقعیت خوب تحصیلی رو از دست بدم! درس خوندن تو اروپا! می فهمی؟حداكثر چهار ساله امید! برمی گردم!

 

-          چون تنها میری دیگه فكرش رو هم نكن!

 

-          امید!

 

-          میری یا می مونی؟

 

-          به خاطر این تفكرات مسخره همه چی تموم؟میری با می مونی؟ همین؟

 

-          میری یا می مونی؟

 

-          میرم!

 

-          پس... موفق باشی ، خداحافظ

 

     همین ... همین ها آخرین حرف هایمان بود...

     حس نفرت وجودم را پر كرد و سوالی در ذهنم ماندگار شد

-          یعنی همه اش دروغ بود؟!

 

      رفتم ، بدون هیچ شكی

      یك سال بعد شنیدم كه ازدواج كرده...

 

      حالا از آن روز 7 سال می گذرد

     7 سالی كه حتی حاضر نشدم برای دیدار خانواده ام برگردم

 

     حالا برگشته ام و هوای این جا به سرم خورده ، می خواهم  آتشی را كه به جان من انداخت تلافی كنم.

 

     خاطرات در ذهنم ورق می خورند كه از شركتش خارج می شود

     ساعت هاست مثل درنده ای كه برای طعمه اش كمین كند منتظرش هستم

 

     چهره اش بیش از 7 سال شكسته شده ...

     نگاهی به ماشین معمولی و شركت قدیمی اش می اندازم و ناخودآگاه از ذهنم می گذرد

-          به خاطر همین ها بود؟! چه پیشرفتی!! خوشحال باش كه بعد 7 سال اومدم زندگیت رو زیر و رو كنم لعنتی!

 

***

 

      متوجه گذر زمان نشدم

      نفهمیدم چقدر طول كشید كه تا این جا ، تا در خانه اش دنبالش كردم.

 

    از ماشین پیاده می شود و سمت در می رود

    درست نمی دانم چه كار می خواهم بكنم فعلا می خواهم خودم را به او نشان دهم

    از ماشین كه پیاده می شوم ،در پاركینگ را باز می كند و روی چهره خسته اش لبخندی       نقش می بندد و با صدای بلندی می گوید:

-          سلاااااااااااااام تینای بابا

تینا ...

پژواك صدایش در ذهنم تكرار می شود كه دخترك 6-5 ساله ای از داخل حیاط می دود و خود را در آغوشش می اندازد.

 

احساس می كنم رگ های مغزم با یورش ناگهانی خون مواجه شده اند و به زودی پاره خواهند شد، زمان و مكان را گم كرده ام كه متوجه نگاهش می شوم.

 بیدرنگ سوار می شوم و با آخرین سرعت از خانه اش و خودش دور می شوم و آرزو دارم كه با سرعتی فوق العاده از این احساس نفرت و تعجب فرار كنم. از این احساس دوگانه نفرت همراه با ... نمی دانم چه!

 

 

صدای او در گوشم می پیچد : تینا

و روح خودم فریاد بلندی می كشد كه : چرا؟!

 

انگشتانم بی اختیار شماره می گیرند

-          آژانس هواپیمایی؟ یه بلیط برای ....

اولین پرواز...

به نام؟

تینا!

 

امضا : خط خطی نویس


 نوشته شده توسط صوفیا در شنبه 26 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
 ویرایش شده در شنبه 26 مرداد 1387 در ساعت 01:08 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 شاید سلام!

      چقدر سپید
   سپیدی اش انگار
   چشم را می زند
   فكر می كنم كه: چه بكر!
   حسی می گوید
   "بنویس"
   همان كه وادار می كند
   روی برف ها
   راه بروی
   برف های یكدست
   حس عجیبی است
   انگار كه صدایت می زند
   باز می گوید
   "بنویس"
   خودكار را روی كاغذ
   با تمام قوا
   حركت می دهم
   نمی نویسد
   این خودكار
   مدت هاست ننوشته
   این دست ها نیز
   محكم تر حركت می دهم
   خشك شده
   حس این بار داد می زند
   "بنوییییس!"
   خودكار را تكانی می دهم
   ها...
   جوهرش خشك شده
   هیچ
   نوكش حتی خاك گرفته
   خیلی وقت است ننوشته است
   خیلی وقت است ننوشته ام
   خودكار را حركت می دهم
   ردی انگار به جا می ماند
   خط محوی انگار می نویسد
                                             سلام!




 نوشته شده توسط صوفیا در یکشنبه 23 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
 ویرایش شده در یکشنبه 23 تیر 1387 در ساعت 01:07 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 بهار

 

Click for Full Size View

بهار بهار
محمد علی بهمنی
بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت
یاد عبداللهی هم به خیر!
از سایت لوح!
*******************************************************

تحمل عید دیگر سخت شده است

انگار همین دیروز بود كه با دیدن این نوشته ، بغض در گلویم شكست

تولد 2/4/81

وفات 3/1/86

یك سال است كه دیگر كسی شیرین زبانی های " حسین " را نشنیده است

او یك نابغه ی ریاضی بود كه زیاده زود رفت

كلمات بی قاعده در كنار هم ردیف می شوند ،‌می دانم

چون هیچ كس آن شب، بغض فروخورده را در چشمان محمد ندید.

سنگینی شب تا سحر بی صد گریه كردن های آن روزها

هنوز روی سینه ام سنگینی می كند.

حسین مظلومانه رفت

حسین...

حاضرم قسم بخورم تو این یك سال روزی نبوده كه یادش نكنم!

فكر كن یك هفته ی تمام مجبور باشی طوری رفتار كنی كه انگار هیچی نمی دونی

عید از اون تلخ تر نمی شد

حسن ختامش شد یك شب تا صبح مهمون بیمارستان شدن

تلخی و درد اون روزا ، هرگز از یادم نمی ره

عاشق بهارم اما واقعا این 13 روز فاكتور بگیرید.

***************************************

بازم بارون بهاری

فكر نمی كردم دیگه دل و دماغ اینو داشته باشم كه از بارون لذت ببرم

اما اون شب زیر بارون راه رفتم و راه رفتم و بوی خاك رو با تمام سلول های بدنم حس كردم!

مثل همیشه ، مثل همون شاعر دیوونه!


 نوشته شده توسط صوفیا در جمعه 24 اسفند 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ
 ویرایش شده در جمعه 24 اسفند 1386 در ساعت 11:03 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 داغ مادر / کودک مرده / هوم؟!

 

كاغذ انگار مرا می خواند ، مرا می طلبد

و دردی سنگین سخت در وجود من می پیچد

حفره ی خالی بودن را چه توان ِ گفتن؟

می فشارم قلم را در دست ، این همیشه همراه

درد در خانه ی تاریك وجود طنین انداز است

تمام حس من فشرده می شود و

 ناگاه

 می شوم چون مادری كه كودك مرده بزاید

هیچ بر كاغذ نمی آید

جز خطوطی مبهم...

وجود من مچاله شده است و كلمه را می خواهد ، با تمام قوا

چون سینه های مادری كه كودك مرده ی خویش را بطلبد

كه شیر را بمكد

آن داغ هبوط فرزند را، كه در باطنش جای گرفته است

مادر تب شیر می گیرد

این بار مادر ، محتاج فرزند است تا برباید این داغ

و بردارد باری را كه بر سینه ها و قلبش سنگینی می كند

كودك من روی كاغذ مرده است،

و سرانگشتانم تیر می كشند از نیاز كلمه،

و حسی نیست كه این سنگینی را از قلب من بكاهد و

بمكد كلمه را از دست من و ذهن من

و من تب كلمه می گیرم...

...........

معجزه انگار در دو قدمی ماست

سپاس خدای را كه اشك را از چشمان ما سترد و لبخند را هدیه كرد

واینك همه با هم در معجزه ی ماندن دوستی عزیز به شادی نشسته ایم...

سپاس خدای را

 .....

راستی اسم اون داستان بدون نام هم طبق پیشنهاد دوست بسیار عزیزم ،

نسرین جان، شد : درخت های هرس شده


 نوشته شده توسط صوفیا در جمعه 3 اسفند 1386 و ساعت 11:02 ق.ظ
 ویرایش شده در جمعه 3 اسفند 1386 در ساعت 11:02 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 نوبت محرم

 

یوسفعلی میرشکاک

خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست
کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلم شد

ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد
رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد

گریه کن! گلاب افشان! گل به خاک می‌افتد
باد مهرگان آمد، قامت علی خم شد

قاسم و تپیدن‌ها، لاله و دمیدن‌ها
مجتبی و چیدن‌ها، گل دوباره خرّم شد

تشنه اضطراب آورد، آب می‌شود عباس
گو فرات، خیبر شو! مرتضی مصمم شد

خادم برادر بود از ره پرستاری
در قدم مؤخر بود، از وفا مقدم شد

نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو
نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد

 چرخ در خروش آمد، خاک شعله‌پوش آمد
آسمان به جوش آمد، کشته اسم اعظم شد

بر سر از غم زهرا خاک می‌کند مریم
با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد

گرچه عقده‌ی دل بود آبروی بی‌دل بود
کز هجوم فرصت‌ها این فغان فراهم شد


 نوشته شده توسط صوفیا در پنجشنبه 27 دی 1386 و ساعت 06:01 ق.ظ
 ویرایش شده در پنجشنبه 27 دی 1386 در ساعت 06:01 ق.ظ

 لینک ثابت | دست خط


 اسم نداره هنوز!

 

--------

-          علی ، علی جان ! مادر كجایی؟

پیرزن به سختی از تنها پله ی جلوی در بالا رفت و روی تخت ایوان نشست.

-          مادر بیا برات انگور یاقوتی چیدم ، نگاه كن این هم میوه ی زحمتی كه برا این چار وجب باغچه كشیدی

پیرزن دقیق شد به حبه های انگور ، براق بود مثل چشمانش حتی بعد از این همه سال...

روزی كسی گفته بود : درخت های حیاط پیرزن همیشه هرس شده ان ،‌چطوری می تونه با این حالش بهشون برسه؟

جواب شنیده بود : حتما كسی رو داره

خبری نشد، داخل خانه رفت ، علی را روی سجاده اش مشغول نماز دید.

لبخندی زد : مادر قربون قد و بالات بره‌، امیرالمؤمنین نگه دارت باشه...

لنگ لنگان وارد آشپزخانه شد ،‌پاهایش زق زق می كرد ، نمی توانست سر پا بایستد ، انگور را چندآب شست و درون ظرف بلوری گذاشت.

به اتاق برگشت و كنار سماور همیشه آماده اش نشست، علی آمد.

انگورها را برایش حبه كرد گذاشت پیش رویش.

نگاهی به پسر كرد: علی جان كاش چند كلام با من پیرزن حرف می زدی ...

***

گذشت

نزدیك عید است

پیرزن: فاطمه خانم اگه میشه یه روز یه تك پا بیا خونه ی ما ،‌ زحمت برات دارم.

نزدیك عیده شگون نداره گرد و خاك تو خونه بمونه .

دیروز كه برا نماز ظهر رفتم مسجد دیگه تا عصر موندگار شدیم با خانما كمك كردیم  رخت و لباس نوی بچه یتیم های طفل معصوم را بسته بندی كردیم ، سپردیم عالیه خانم ببره در خونه هاشون. دیگه بعد از نماز مغرب برگشتم خونه دیدم بچه ام علی _ خدا عوضش بده-  خونه رو كرده مثل دسته ی گل. همه جا برق میزد. خدا می دونه چطوری تو چند ساعت تونسته خونه رو آب و جارو كنه. اون خونه هم مثل خودم زوارش در رفته!

( پیرزن می خندد)

فاطمه خانم با تعجب نگاهی به صورت پیرزن می اندازد، به نظرش آمد نورانی است ، از خنده ی پیرزن به خنده می افتد.

-          ای بابا حاج خانم این حرفا چیه؟

-          نه ننه راسته دیگه، داشتم می گفتم بچه ام دیگه به آشپزخونه دست نبرده انگار دیده بود سر در نمیاره ازش. اگه بشه یه روز یه تك پا بیای كمك،  اون رو هم تمیز كنیم ممنونت می شم. راستش دیگه روم نمیشه از علی بخوام.

-          باشه حاج خانم ، خودم هم اگه نتونستم حتما عطیه رو می فرستم.

-          نه فاطمه خانم اگه نمی شه نمی خواد ، پسر عزب تو خونه هست ،‌درست نیستش دخترت رو بفرستی هر چند علی من خیلی چشم پاكه ولی خب ...

پیرزن به خنده می افتد و بلافاصله دستش را گاز می گیرد.

-          استغفرالله. خدا قهرش میگیره.

فاطمه خانم و عطیه از تعجب نمی دانند چه بگویند.

بالاخره فاطمه خانم قولش را می دهد.

پیرزن كه می رود عطیه می گوید:

-          مامان این طور كه حاج خانم از پسرش میگه والا من ندیده عاشقش شدم!

فاطمه خانم چشم غره ای می رود.

عطیه همان طور كه با سینی استكان های خالی رو به آشپزخانه می رود :

-ترش نكن ولی والا چنین پسری تو این دوره زمونه دیگه كجا پیدا می شه.

- بس كن دختر!

عطیه می خندد.

***

به سال تحویل چیزی نمانده است، اشك در چشمان پیرزن حلقه زده.

-