ای ملبس به نام عشق
كه صوت مزورانه ات سخت حال مرا بر هم زده است
به بدسرشتی خویش خرسند باش
كه چگونه به تكفیر عشق ، تو را به نام او می خوانند
خرسند باش كه چگونه قداست او را آلودی
و چه خوش او را به میان خطوط كتب و اساطیر تبعید كردی
چه سهل با تزویر خود انسان را پست مایه و دون نمایاندی و روح او را به خاك سیاه مردگان نشاندی
ببین كه چگونه آوای تو پراكنده شده ، گوش ها را پر كرده و قلب ها را آكنده است!
چه سخت بیزارم از تو...
....
آه ای عشق ، عشق
چقدر جای تو خالیست!
فكر می كنم لازم شده كه یه توضیحی بدم
اكثرا داستان هایی كه توی وبلاگ می ذارم
داستان پردازی نیستن در واقع تا حد زیادی پردازش داستانی نمونه ی بارز وقایعی هستن كه روزانه بارها و بارها به اون ها بر می خوریم.
و ادبیات این پردازش حتما نقص هایی داره منكر این نیستم.
خیلی دوست داشتم كه این محیط این انعطاف پذیری رو داشت كه من كارهایی رو بذارم كه ایده اون ها مستقیما توسط خودم پردازش شده باشن اما متاسفانه امكانش نیست چون تا حد زیادی مطمئنم كه بازخوردی كه از سوژه به دست میاد خیلی متنوعه و حتما احتیاج به بحث داره و بعد خودمونیم كاری كه پشت هر جمله اش فكری بوده رو بذارم این جا ، خواننده برای این كه بتونه منتقد باشه بالاخره یه ایرادی بگیره در صورتی كه حق اون كار نیست كه به جای محاكمه ، محكوم بشه خب واقعا مجال بحث مجازی نیست یا بهتر بگم من فرصتش رو ندارم! این یك اعتراف صادقانه بود ، به پای هیچ چیز دیگه نذارینش.
حالا جواب به كامنت ها:
سعید:
با موردی كه اشاره كردی موافقم داستان با یك كلیشه شروع می شه ، این رو درستش كردم اما دیگه ویرایش شده اش رو نمی ذارم.
در واقع آخری وجود نداره ، رزرو كردن بلیط هواپیما متضمن سفر كردن شماست؟ نه ، انتهای داستان با شناختی كه خواننده از افراد جامعه خودش داره تموم می شه!
آن چه كه شما خواسته اید :دی
دوباره سعید:
همون طور كه گفتم لابد حواست نبوده چون من دیده بودمش!:دی
:MMH
بله ، عرض كردم كه قبول دارم البته با یه جا به جایی ساده بین مناظره و مقدمه مشكل تا حد زیادی رفع میشه.
متاسفانه تا حالا فانتزی نویسی رو تجربه نكردم!
راستش رو بخواید از دید خودم اینا گره های كوری هستن كه هر چند كوچك اند اما هشدار های بزرگی میدن!
این داستان تا حد زیادی اش واقعی ایه و به یه بحث درست حسابی نیاز داره!
OK30D :
ممنونم! نظر می دادی خوشحال تر می شدم!
معین:
از شما هم ممنونم!
Smigle :
در جواب شخص ثالث: مگه شما مطمئنی كه دختر با اون پرواز بر می گرده اروپا؟
اما تینایی كه من در نظر دارم فكر نمی كنم به خودش اجازه بده كه بازگشتش سایه ای بنداره رو زندگی امید!
در جواب شخص رابع: شاید هم نبوده!
رامتین:
ممنونم ، شما همیشه لطف داری ، در مورد فضا سازی نظری ندارم اما به نظرم ادبیاتش كمی ضعیف بود!
نسرین:
قربون تو! سالی یه دفعه هم كه پست می ذاریما ! یادش میره نظر بده :دی
می دونی آخرین گناه یه مفهومی داشت كه كامنت ها نشون داد كه انگار خوب توضیحش ندادم
دید دختر در مورد سهیل اون قدر مثبت بود كه اون حركت خودش رو اولین گناه سهیل می دونست و چون مسببش بود گناه رو به گردن گرفت در صورتی كه سهیل داشت فكر می كرد كه چندمین گناه می تونه باشه كه در نهایت به آخرینش مبدل شد!
دوستان پرسیده بودن مگه اینا محرم بودن؟ من همش داشتم فكر می كردم چرا اون جملات كه حتی به طور مستقیم بیان شدن ، دیده نشدن!!
شهریار:
بالا بردن روحیه!
سحر:
نمی خواستم شخصیت به خودم نزدیك باشه بعد هم این كه حقیقتا این تیپ آدمی كه در داستان باهاش مواجه میشیم نمی تونه انقدر متنفر باشه! یعنی نشون داده كه نیست! از اول هم نبود!
و اما در مورد سوال ها ، همه ی مشكل ما اینه كه اون موقع كه باید حرف نمی زنیم، برای خودت پیش نیومده؟
كسری:
با این حال با حرف نزدنش و پافشاری اش رو دید منفی تنها سفر كردن دختر ، رد تلخی روی زندگی هر دو گذاشت.
آرا:
دیگه پیر شدیم دیگه چه میشه كرد:دی
حضور دوباره شما من رو خیلی خوشحال كرد. متشكرم.
الهه:
واقعا سوالی شده برای من كه مشكل ما كجاست !
تكراری بودن جملات آغازین رو قبول دارم ، اما خوشحال می شدم اگر انتهایی به من نشون می دادی كه بشه قضاوت كرد كه خوبه یا بد!
این داستان ناتمامه اما از نظر خودم این كه دو نفر با احساسات مجروح بخوان به اضافه كلی سوال بی جواب تا آخر عمر سر كنن اصلا پایان خوشی نیست!
انتقاد منطقی احترامیه كه در واقع هم به خودمون می ذاریم هم نویسنده هم اثر!
بهاره:
همون طور كه عرض كردم از نظر من نقطه ی سیاهی كه از تنهایی سفر كردن تینا ، در ذهن امید وجود داره، اما با این حال امید از لحاظ فرهنگی تا اون حد هم بسته نیست و سد راه تینا نمی شه!
عرب:
خواهش می كنم!